خیلی وقته دیگر چیزی ننوشته ام . میشه گفت ذهنم خالی شده از موضوع .
تقریبا آخرین مطلبی که اونجور که دلم میخواست نوشتم ٬ به تو میرسم دوباره بود .
فعلان اون جرقه ایی رو که لازم دارم برای نوشتن ٬ تو ذهنم زده نشده.
کمدم پر شده از چکنویس پست های نیمه کاره .
پست هایی که با موضوعات مختلف سعی در نوشتنشون کردم ٫ ولی بعد بی خیالشون شدم و نیمه کاره ولشون کردم.
مثل پستی که با الهام از خواستگاری یکی از دوستانم در حال نوشتنش بودم و یا مطلبی که در مورد نوروز نوشتم و یا ..... ٬ بگذریم.
راستش یه جورایی مثل فیلمسازها شدم ! ( محض ریا !!! )
بعد از نوشتن پست هایی که به نظر خودم خوب بودن ( که بیشترش رو در سال ۸۵ نوشتم ) کمی سختگیر شدم و با وسواس بیشتری مینویسم.
ترجیح میدم دیر به دیر بنویسم ولی چیزی را ثبت کنم که ارزش نوشتن و خوانده شدن را داشته باشد.
پست امروز رو هم به بهانه ایی مینویسم ٬ درست مثل پست قبل !
" دیل کارنگی میگه : اگر تصور میکنید مردم به شما علاقه دارند ٬ به این سوال پاسخ دهید :
اگر شما امشب بمیرید ٬ چند نفر برای شرکت در تشیع جنازه ی شما خواهند آمد ؟ "
از اون سوال هاست که میشه راجبش حالا حالاها حرف زد.
حالا کاری ندارم ٬ ولی یقینا هرچند نفری که بیایند بیشتر از نفراتیست که در خوشی ها همراهیمان میکنند.
به دوروبر خود نگاه کنید .
کسانی که برای تولدها می آیند و برای عرض تبریک تماس میگیرند بیشترند یا کسانی که برای ابراز تاسف و عرض تسلیت ؟
حلقه ی گمشده ی ما چیست ؟ کجای این زندگی جاش گذاشتیم ؟
جوابش رو نمی دونم .
ولی گله ای نیست . این روزها کار ما شده دیدن و شنیدن و حس کردن چیزهایی که دوست نداریم ٬
اینم مثل بقیه.
این شعر رو یکی از دوستان مرحوم پیمان عبدی در مراسمش خوند ٬ خیلی دلم گرفت وقتی شنیدم .
تا كه بوديم نبود با ما كسي .... كشت ما را غم بي همنفسي
تا كه مُرديم همه يار شدند .... خفتهايم همه بيدار شدند
پیش خودم گفتم ٫کاش خدا ما آدم ها رو مثل اجناس و کالاها می آفرید و تاریخ انقضامون رو روی پیشونیمون حک میکرد تا هر وقت به هم میرسیدیم ٬ یه سری چیزها برامون یادآوری شه تا به این بهونه ام که شده ٬ حداقل کمی با هم مهربان تر و زیباتر زندگی کنیم .
شاید اینجوری به جبر دلسوزی و ترحم هم که شده دنیا زیباتر از الان میشد !
در آخر هم با دیالوگی از فیلم پا برهنه در بهشت صحبتم رو تمام میکنم :
خداوندا ٬ ای قادر متعال
زمین یک سر منبع از جلال و شکوه توست
آنچه تو میخواهی سرچشمه ی سعادت ماست
آنچه تو می خواهی مایه ی آرامش ماست
خدایا ٬ لحظه ای به زندگی ما بر روی زمین نگاه کن.
آیا آنچه تو می خواستی ٬ این بود ؟؟؟
.................................................................................
تولدم مبارک !!
از جان عزیزترم ، درشهریم که با تو برایم غریب نیست
اما دیشب را باز بی تو ، در غربت گذراندم
سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست.
که با یاد تو گرم مانده است.
کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است...

.....................................
پ.ن :
دیالوگ ، شبهای روشن .
نوروز
سال نو مبارک.
آرزومند همه ی آرزوهای خوب و قشنگ برای تک تکتونم .
امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشیم و اگر خواسته ایی داشتیم که در سال گذشته بهش نرسیدیم ، امسال بهش برسیم , البته اگر صلاحمون در رسیدن به اون خواسته هست .
عید نوروز مبارک
پ.ن :
خیلی وقت بود که به این جور سوالها زیاد فکر میکردم که چرا مردم انقدر نامرد و سنگدل و پست شدن ؟
چرا دنیا انقدر کثیف و زشت شده ؟
چرا همه جا قحطی و خونریزی و جنگ و دروغ شده .
چرا چرا چرا و خیلی سوالات اینجوری دیگه که میشه گفت تقریبا اساس و محور اصلی تمام پست های نوشته شده ی من تو این سه ساله .
تا اینکه امروز بالاخره به جوابم رسیدم.
در کتاب تاریخ طبری ج ۵ ص ۴۴۷ از سیدالشهدا -ابا عبدالله الحسین - نقل شده که ایشان بعد از اینکه علی اکبرش توسط مرة بن منقذ عبدی ٫ لعنت االله علیه به شهادت میرسد و دشمن بدن او را با شمشیر سلاخی میکند ٬ حضرت بالای سر علی اکبر (علیه السلام) میرود و میگوید :
پسرم ٬ خداوند قومی را که تورا کشت ٬ بکشد. چه گستاخند این گروه بر خدا و بر هتک حرمت رسول خدا ! خاک بر سر دنیای بعد از تو .
آره ٫ دنیای بی وفایی رو که پسر علی (ع) اینجور با دل شکسته نفرین کنه ٫ بهتر از این نمیشه.
با این وجود باز جای شکرش باقی ِ ٬ من وقتی این و خوندم پیش خودم گفتم باز خدا خیلی رحمان و رحیم که وضعمون اینه و خدا کنه همینطور ام بمونه !!!!!
و در آخر یک نکته ی جالب که جای بسی تامل داره اینکه ٬ بازی دنیا تا چه حد ؟!!
آخه یه خواهر برادر تا چه حد میتونن متفاوت باشن .
آدم اینقدر کور و منحرف ؟؟؟؟؟؟؟
خواهر باشه فاطمه دختر حزام کِلابی که همگی ایشون رو به کنیه اش یعنی ام البنین ( مادر پسران ) میشناسیم ٬ همسر دیگر امام علی (ع) و مادر ۶ برادر بود که عباس بن علی یا همان حضرت ابوالفضل ملقب به قمر بنی هاشم یکی از آنهاست. کسی که وقتی امام حسین بالای سرش رسید و دید دو دستش قطع شده و پیشانی اش کوفته شده و غرق در خون ٫ تیر او را پوشانده ٬ فرمود :
اینک کمرم شکست و چاره ام کاهش یافت و دشمن مرا شماتت میکند .
و برادر کسی نیست جز شمربن ذی الجوشن- لعنت الله علیه - فرمانده پیاده های لشگر اموی که جای توضیح نداره و همه میدونیم چکار کرد .
تاریخ طبری ج ۴ ص ۳۱۶ و ۳۱۷ :
شمر به سوی اصحاب اما حسین (ع) آمد و فریاد بر آورد :
کجایند پسران خواهر ما ؟
منظورش عباس (ع) و برادرانش بود. عباس ٫ جعفر و عثمان بیرو آمدند و گفتند :
چه می خواهی ؟
شمر گفت : خواهرزادگان شما در امانید .
عباس و برادرانش به او گفتند :
خداوند تو و امانت را لعنت کند . چون تو دایی ما هستی ما در امانیم ولی پسر رسول خدا در امان نیست ؟!!!!!
اینجاست که میگن زبانم در دهان باز بسته اس !!!!
دقیقا سه سال پیش بود .
با این پست شروع کردم :
من از مردم همين شهرم. همهء آدماي اين شهرم دوست دارم . چون تقريبا هيچ کدومشونو نميشناسم .
از آدم هاي بزرگ مجسمه ساختيم و دورش نرده کشيديم ، اگر کسي حرفهاي مجسمه هارو باورکنه، بايد بين خودشو مردم نرده بکشه !
من اين حرف هارو باور کردم ، اصلا باور کردني هست ؟
توانا بود هر که دانا بود . واقعا ؟؟
من با همه غريبم ، با مجسمه ء آدمها - با آدمهاي مجسمه .
آدم ها از دور دوست داشتني ترن ٬ شايدم خيالاتيمو ميترسم با پيدا کردن دوست مجبور بشم
از خيالبافي دست بردارم اما اگر دو نفر به قيمت دوستي مجبور بشن تا اخر عمر بهم ديگه
دروغ بگن بهتره که در تنهايي بشيننو به چيز هايي فکر کنن که دوست دارن .
روز ها فکر کردن فايده نداره. صدا و نور و شلوغي مزاحم خيالبافي آدمه .
بايد صبر کرد تا شب بشه .
شبها ي روشن
یادش بخیر. مقدمه ام قسمتی از دیالوگ های فیلم فوق العاده ی شبهای روشن بود ٬
حالا از اون روز سه سال گذشته و من راضی ام از پست هایی که نوشتم و امیدوارم به کمک خداوند و نظرات شما روز به روزم بهتر شه.
تولدت مبارک

مثل هر شب ٫ دست گرمش تو دستم بود که خوابم برد .
خواب دیدم وسط یه بیابونیم ٬
من ٫ اون ٫ یه فاصله و یک جاده ی صاف و طولانی .
با چشمانی متعجب و نگران این طرف و اون طرف را نگاه میکردم و بی هدف راه میرفتم.
راه رفتنی که زیر اون آفتاب داغ و کشنده توی اون بیابون بی سر و ته هیچ معنایی نداشت .
بی اختیار به سمت عقرب کوچکی رفتم که روی یک تیکه نون ٬ زیر سایه ی یک سنگ بزرگ جا خوش کرده بود.
نمیدونم چرا ٬ ولی با اینکه گرسنه نبودم تصمیم گرفتم تیکه ی نون رو بردارم .
شاید یه جایی اون ته مه های ذهنم داشتم آینده نگری میکردم !
بالاخره ٬ بی توجه به اطراف ٬ نزدیک شدم و با گوشه ی پایی عقرب رو به کناری پرتاب کردم و نون رو برداشتم و توی جیبم گذاشتم !
صدای خنده اش که اومد تازه یادم افتاد که تنها نیستم و اونم با منه .
نگاهمو به سمتش چرخوندم و به صورت معصومش زل زدم ٬
میخندید ٬ در حالی که اشک میریخت !
به حال عجیبش خیره مونده بودم . سایه ی کوچک و سیاهی بهت منو شکست ٬
چشم هام رو با دست چند بارمالیدم تا درست تر بیبنم !
خدایا...........
چی میدیدم . عقرب لعنتی از کنار پای ظریف و لاغرش پایین میومد و کم کم داشت جای نیشش قرمز میشد !
احمقانه و مجسم گونه نگاهش میکردم . سر جام خشکم زده بود .
پاهام تاب جدایی از اون زمین نحس رو نداشت . همین که اراده کردم به سمتش برم ٬ ازم دور شد .
در حالی که ایستاده بود دور میشد !!
نفس نفس دنبالش میدویدم ٬ ولی بهش نمی رسیدم .
ترس از دست دادنش داشت دیوونه ام میکرد و اون هی دور تر میشد .
سرعت دور شدن اون خیلی بیشتر از سرعت نزدیک شدن من بود.
بدجوری به نفس نفس افتاده بودم ٬ خیس عرق بودم و تو دلم به زمین و زمان فحش میدادم !
اینقدر نفس هام تند شده بود که پیش خودم گفتم حتما تا چند دقیقه ی دیگه تلف میشم !
همینطور که توو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که یکم استراحت کنم و دوباره راه بیفتم یا نه ٫ دیدم اینقدر از من فاصله گرفت تا محو شد .
هراسان از خواب پریدم و بی مهابا سر جام نشستم.
دست گرمش هنوز تو دست سرد و عرق کرده ی من بود .
اینقدر دستشو محکم گرفته بودم که جای انگشت هام روی دستش ٫ سفید مونده بود .
یه دل سیر نگاش کردم ٬ مثل بار اولی که دیده بودمش ٬
تپش قلبم که خوابید و آرومتر شدم کمی دراز کشیدم ٬ وقتی برای خوابیدن نبود٬ دم دمای صبح بود .
صبح اول وقت ٬ وقتی هنوز هوا گرگ و میش بود از خونه زدم بیرون ٬ به هوای آزاد احتیاج داشتم.
کلی راه رفتم و فکر کردم. توی راه با دوستم امید تماس گرفتم و ازش خواستم تا یه ساعت دیگه
تو خونه اش ببینمش. میخواستم راجب اون خواب کذایی باهاش حرف بزنم و ازش بخوام که تعبیرش کنه .
امید یه دوست قدیمی و صمیمی بود ٬ من رو هم خوب میشناخت و منم قبولش داشتم .
دوروبر ساعت ۸ رسیدم پیش امید ٬ شک نداشتم که مثل همیشه تنهاست.
بالا رفتم و بعد از خوردن یه فنجون قهوه ی تلخ تر از خواب دیشبم ٫ سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم . . .
.
.
.
.
.
.
.
حرف های امید مثل پتک محکم خورد تو سرم !
از پله ها که پایین میومدم ٬ حرفاش دائماً تو سرم میچرخید و دوره میشد .
مدام فلش بک میخوردم به لحظه ای که سر میز نشسته بودیم و امید اون حرف ها رو میزد ٬
مطمئن ام متوجه ِ شدت ِ تعجب من شد که به خاطرش چشام داشت از حدقه بیرون میزد .
بیابان / در اصل همون دنیای دوروبره تو بوده که هیچی اش به قدری تو رو مجذوب خودش کرده که همه چی تو ٬ یعنی عزیز ترین رو به خاطرش فراموش کردی .
تیکه ی نون و عقرب / بی شک نون تو خواب نشان رزق و روزی است ٫ ولی چیزی که اینجا مهمه نحوه ی بدست آوردن اونه . تو بی توجه و غافل از همه چی فقط سعی در بدست آوردن اون تیکه ی نون داشتی. در اصل تو به اطراف و اطرافیانت بی توجهی کردی و غرق مسایل مادی شدی٬ در صورتی که شاید در برحه ای از زمان اصلا احتیاجی به این کار نبوده و کمی توجه به دوروبری هات واجب تر بوده .
عقرب هم ظاهرا پیامد و بازتاب منفی عملی که تو انجام دادی که در اصل به سمت خود تو بر گشته و غیر مستقیم گریبان گیر خود تو شده .
خندیدن در حال اشک ریختن / اون با اینکه از تو دلگیر بوده و دلش شکسته بوده ٫ ولی در ظاهر سعی کرده بروز نده ٬ غافل از اینکه چشمها بلد نیستن دروغ بگن و اشک ها هرچی رو که توو عمق وجود آدمه با خودشون بیرون میارن و فاش میکنن . در اصل این خود تو بودی که با کارهات اون و از خودت روندی و اون بی اختیار از تو فاصله گرفته . ( ... در حالی که ایستاده بود دور میشد ! )
خیلی داغون شده بودم ٬ به امید گفتم آخه من که نمی خواستم... ٬ من تمام سعی ام رو کردم که نذارم ازم دور شه ٬ ولی اصلا بهش نزدیک نمیشدم .
همچین به نفس نفس افتاده بودم که داشتم میمردم .
امید گفت : اگه تو تمام تمرکز و هدفت رسیدن به اون بود ٬ نباید حتی یک لحظه ات هم از دست میدادی و به چیزی جز اون فکر میکردی .(...همینطور که توو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که یکم استراحت کنم و...)
بی اختیار داد زدم : آخه داشتم میمردم !
امید آروم و با کنایه گفت : اگه واقعا براش میمردی بهش می رسیدی !
در آخر هم گفت که ٬ اگه با هم یکی بودید ٬ جاده ای در کار نبود !!!
کل روز رو به حرف های امید به خصوص حرف آخرش فکر میکردم ولی منظورش رو از جمله ی آخر نمی فهمیدم.
بدجوری بهم ریخته بودم ٬ به قدری تو حال و هوای خودم بودم که اصلا نفهمیدم کی غروب شد.
کل روز و مثل آدم های مست ٬ سرگردون پارک ها و کوچه ها بودم ٬ دنبال جایی که یه دقیقه بشه مثل آدم فکر کرد و خلوت کرد .
بالاخره روز غم زده ام سپری شد .
مثل هر شب ٬ موقع خواب دست پاکش رو توو دستم گرفت و شاید این بار محکم تر از همیشه و دراز کشیدم و به سقف تاریک و ماتم زده ی اتاق که توو اون تاریکی انتهایی نداشت ٬ زل زده بودم و فکر میکردم.
ذهنم خیلی پریشون بود ٬ منظور امید ؟؟ قضیه ی جاده ؟؟ و .....
توو همون حالت چرخی زدم و رو به اون خوابیدم ٬ چشم توو چشم ٬ هرچند چشمای اون بسته بود !
داشتم به دست هامون نگاه میکردم که ناگهان احساس کردم یه سطل آب یخ ریختن روی سرم !
موهای تنم سیخ شده بود ٬ لرزه ی خفیفی تمام بدنم رو فرا گرفت .
درسته که دستش توو دست من بود و به خیال من هیچ فاصله ای نبود ٬ ولی وقتی روبروش خوابیده بودم ٫ قلب هامون دقیقا تو یک راستا ٬ و روبروی هم بود ولی با یه وجب فاصله .
یه وجبی که توو حقیقت یه جاده ی طولانی بود ٬ یه جاده ی صاف و طولانی .
حالا میفهمیدم منظور امید و که اگه دلهامون یکی بود .............. ٬ دیگه نه فاصله ای بود و نه جاده ای در کار بود .
نمی دونستم باید چکار کنم ٬ بدنم سرد بود و تمام عضلات صورتم میلرزید ٬ بغض سیاه و سنگینی داشت خفم میکرد٬ به زور خودم رو کنترل میکردم.میدونستم هر اشتباهی جایی برای جبران نداره ولی اینبار.... .
از اینکه وقت برای جبران داشتم سخت خوشحال بودم . دستش توو دستم بو د و با تمام وجود خدا رو حس میکردم که او هم دست منو محکم گرفته . نگاهی از روی شکرگزاری به بالا انداختم و بی اختیار به خودم لرزیدم .
حس غریبی داشتم . دوباره نگاش کردم و در حالی که بی اختیار اشک هام روی صورتم میریخت ٬ دستش رو بالا آوردم و بوسیدم و به انتظار فردا کنارش آروم گرفتم ٬ فردایی که برای من ......... .
امید ۱۰/۱/۸۷
--------------------------------------------
پ.ن
۱- تقدیم به همه ی کسانی که بی بهانه و خالصانه شریک زندگی خود را دوست میدارند .

یکسال دیگه ام گذشت ،
بی تفاوت و عین هر سال.
همون جایی ام که چند سال پیش ام بودم. یکنواختی از سر و کولم بالا میره .
ورد زبون همه ی ما سر سفره هفت سین و سال تحویل ٬
حول حالنا الی احسن الحال ِولی احسن الحالی که خبری نیست یا شایدم تیک زندگی قراره رو به پایین بخوره
احسن الحال که میشه صاف میشه و به خیر میگذره و خنثی میشه !!!!!
شاید دلیل این یکنواختی ها همینه.
ولی بازم شکر , چون من یکی که دیگه واقعا صبر و طاقت گذشته و ندارم ,
اگه بخواد رو به نزول بره من یکی حتما کم
می آرم.
امیدوارم امسال سال دیگه ای باشه برای همه مون.
سالی متفاوت ,
سال استجابت دعاها وتحقق آرزو ها و رویا ها.
سال بازگشت عزیزان و پایان انتظار کشیدن ها .
سال شفای مریض ها ، مخصوصا شیمیایی ها و جانبازها .
سال موفقیت ایران و ایرانی.
سال برکت و شادمانی.
سالی که اشک و غم توش حرومه و هر کی و میبینی شاد او لبخند به لب.
یه سال پر از مهربونی و دگرگونی.
و در آخر : " خدایا مرا آن ده که آن به "
با دلی پر از آرزوهای خوب و قشنگ برای تک تکتون, سال نو رو به همگی تبریگ میگم و آرزوی سلامتی برای همه دارم.
سال نو مبارک
یادمه بچه که بودم یک هفته قبل از شروع محرم ، شور و شوق رسیدن محرم رو داشتم.
روزی چند بار پیرهن مشکیمو در می آوردم و نگاه میکردم و دوباره تا میکردم و توی کشو میگذاشتم.
تموتم فکر و ذکرم این بود که زود تر محرم شه و برم هیئت و دسته .
یادمه سه چهار روز اول محرم که دسته ها حرکت نمیکردن کلی حزص میخوردم , قبلش که هی انتظار رسیدن محرم و داشتم ، حالا ام که شده بود ............
تا اینکه بالاخره بعد چند روز کل شهر و حال و هوای محرم پر میکرد ،
پارچه نوشته ها و عکس های امام حسین و ذوالجناح و حضرت ابوالقضل ، از هر در و دیواری آویزون میشد.
دلم پر میکشید برای بوی محرم ،
بوی اون اسفند ها ،جیلینگ جیلینگ علامت ها و صدای خش خش زنجیر زنجیر زن ها , .....
چند سال محرم توی تابستون بود, هیچ وقت طعم تخمه شربتی ها و خاکشیر ها ی نذری رو فراموش نمیکنم که به خاطرش بارها صف دسته رو ترک میکردیم.
فکر نمیکنم هیچ کس طعم قیمه های نذری امام حسین رو بتونه فراموش کنه .
هر سال به عشق همین چیز ها و میرفتم خونه ی مادر بزرگم تا بتونم شب ها با دایی و پسر دایی هام برم هیئت سر کوچه شون.
به نظر میومد خون حسین ام تو سرازیری شهر به سمت پایین جاری شده بود , این بالا مالاها هیچ خبری نمیشد .
یادمه هر شب بعد از عزاداری تا به خونه می رسیدم تو آیینه شونه هامو نگاه میکردم تا ببینم چقدر سرخ شده یاخون مرده و کبود شده ،
فکر میکردم هر چی بیشتر شده باشه, عزاداری بهتری کردم و حتما قبول میشه !
بعد با خیال راحت میرفتم تو رختخوابم و می خوابیدم.
شبها دیر وقت بر میگشتیم و روز ها تا لنگ ظهر میخوابیدیم. بعدشم که پا میشدیم میرفتیم با بچه های محل تو کوچه خیابون و حرف میزدیم ، راجب هیئت شب , که کجا بریم ؟
مداح کجا بهتره ؟
علامت های کجا بیشتره و یا بزرگتره ؟
کدوم هیئت طولانی تره و طبل و دغل بیشتری داره و ........
خلاصه ته توی تمام هیئت های دور و اطراف و در می آوردیم .
تا اینکه شب میشد و میرفتیم هیئت .ما که همیشه از ذوقمون زودتر میرفتیم تو هیئت میشستیم و همیشه ام سر کشیدن پرچم و کتل دعوا داشتیم , چون اون ها همیشه جلوی دسته حرکت میکردن و حال دیگه ای داشت .
یکی از بهترین شب های محرم که خیلی دوست داشتم ، عاشورا شب و مراسم شام قریبان بود.
قشنگ ترین شب عزاداری امام حسین که به کل از شب های دیگه متفاوت بود.
یادمه مادر بزرگم قوطی شیر خشک رو با یخ شکن و پیچ گوشتی سوراخ سوراخ میکرد و یه دسته ی سیمی هم براش درست میکرد و آخرم یه شمع و میگذاشت توش , یه چیزی شبیه فانوس .
واسه ما بچه ها دو تا حسن داشت ، یکی اینکه دستامون و اشک های شمع نمیسوزوند ،
هم اینکه باد راه به راه شمع هامون و خاموش نمیکرد.
موقع رفتن هیئت هم یه بسته کبریت تو جیبمون میگذاشت تا اگه شمع خاموش شد یا تموم شد ، دوباره روشن کنیم .
بعد همه ی این داستان ها بالاخره میرفتیم هیئت و دسته راه می افتاد ,
بدون زنجیر و علامت ,ناله های سینه زن ها و نوحه های بدون طبل و دغل , اشک هر بیننده و رهگذری ودر می آورد . و سو سو ی نور شمع ما بچه ها که ته دسته میرفتیم جلوه ی خاصی و به اون شب تار می داد .نوری که ازسوراخ های قوطی بیرون می اومد و از هر طرفی قابل دیدن بود.
اون شب بود که تازه میفهمیدی محرم یعنی چی و داغ قریبان امام حسین جگرت و کباب میکرد . دلت خون میشد وچشمات پر اشک .
و این داستان هر سال ما بود .
گذشت و گذشت ، من بزرگتر شدم و به خاطره یکسری دغدغه های روزمره زندگی ودرسی ،کلی از اون حال و هوا فاصله گرفتم، هرچند دلم لک زده واسه زنجیر زدن های اون دوران ولی خوب , دیگه اون شور و اشتیاق رسیدن محرم ندارم ،
از وقتی آهنگ های سیاوش و معین و بنیامین عاشورایی شد ! منم به کل سرد شدم و حالم از هرچی نوحه و نوحه خون بود بهم خورد.
هرچند هنوزم اون پایین های شهر کمی حال و هوای قدیم رو داره ولی اون موقع ها کجا و الان کجا ؟!
تازه اگه از نعشه های هیئت خواب و سر مست های علم کش بگذریم.
این بالا ها هم مثل گذشته اس ، نه صدایی , نه هیئت ای .
فقط تو بعضی کوچه ها نذری هایی رو میبینی که یه تاجر فرش شکم سیر داره میریزه تو شکم یه نماینده مجلش شکم سیر تر!
و این ماجرا اینقدر ادامه پیدا میکنه تا منه سیر سیر تر شم و توی چاق چاق تر ،
پسرک یتیم یتیم تر و دخترک گرسنه گرسنه تر .
یادمه اون وقت ها تموم دغدغه ام این بود که جایی و پیدا کنم برم که ثواب بیشتره بتونم بکنم ،
حالا دنبال جایی ام که مانکن های کمتری ببینم و گناه کمتری بکنم !
تو طول سال یه دختر و دوبار میشه با غلیظ ترین آرایشش دید,
ظهر عاشورا و شب ولنتاین !
حالا دیگه سال به سال محرم می آد و میره ، انگار نه انگار.
وقتی ام که از هیئت بر میگردم ٬ احساس میکنم خر رفتم و گاو برگشتم !
شدیم سنگ ، صد رحمت به سنگ ، دیگه حتی به حال خودمون ام نمیتونیم گریه کنیم.
محرم ها خیلی توفیق ات بشه بری هیئت همسایتون و یکم بلوتوث بازی کنی ویه چیزی بلمبونی و بعد از نقد بازی شب گذشته ی آرسنال برگردی خونه.
شام قریبان ام که هر جا بری شده پاتوق دختر پسر ها برای نشون دادن آخرین متد های آرایش اروپایی و آفریقایی و آنگولایی !!
جایی برای نمایش دادن جدید ترین مدل گوشی ها و ماشین ها .
هیچ فرقی ام نمیکنه کجا باشه الهیه و فرشته یا سبزه میدون و پا منار !
حالا شب تاسوعا شده بهونه ای برای دختر های بزک دوزک کرده و صافکاری نقاشی شده ، تا اسم دوست پسر هاشون و رو دست و بالشون و در و دیوار خیابون ها با اشک شمع فریاد کنن !
اون دو سه تایی ام که هنوز ته دلشون یه چیز هایی پیدا میشه و میخوان یکی دو قطره اشک بریزن , از شنگینی نگاه دیگرون و ترس خراب شدن make up شون اینقدر به خودشون فشار میارن تا آخر نمیریزن !
متاسفم برای خودم و دورو بری هام که فکر میکنیم حسین محتاج این اشک ها و عزاداری هاست.
دلمون خوش یک عمر زندگی کردیم و مطالعه کردیم و پای منبر ها نشستیم و....
آخرش حسین و محتاج و نیازمند دیدیم و خودمون و سرشار و غنی !
ای خدا ,
کاش میشد این بغض من پاره بشه
به حال خودم گریه کنم
تا دلم تازه بشه
خالی بشه ، راضی بشه .
امید 8/12/86
یه اتاق تاریک ٬ یه میز خاک گرفته ٬ ورقهای پاره و مچاله شده و یه قلم و چند ورق کاغذ سفید که زیر نور چراغ مطالعه٫ توی تاریکی اتاق چشم و میزنه ٬ و در آخر من که پشت این میز نشستم و دستم و زیر چونم گذاشتم و به گوشه ای زل زدم و فکر میکنم٬ به دور و برم ٬ به اتفاق هایی که میفته ٬ به کارهایی که فکر میکنم باید انجام بشه و نمیشه
!خستم از این باید و نباید هایی که هیچی اش دست من نیست که البته چیزه جدیدی هم نیست
!!خستم از اینکه مثل عروسک های خیمه شب بازی٬ هر دفعه توی این زندگی ٬ یکی نقش عروسک گردان و به عهده میگیره.
زندگی ایی که مثل یه ماشین در حال حرکت شده که راننده نداره و هر کسی به خودش اجازه میده دستی به این فرمون بکشه !
خستم از راننده ای که بودنش یه درده ٬ نبودش یه درد .
خستم از اینکه همه فکر میکنن بیشتر از من میفهمن و تمام سعی ِشونم میکنن تا به اسم صلاح و مصلحت ٬ منو بدبخت کنن !!!
خستم از تکرار این خستگی ها ٬ انقدر خسته که دیگه حوصله ی قرقر کردنم ندارم.
چون میدونم جز اینکه گوش دیوارها و مجسمه های فامیلی ِ دور و برم رو درد بیارم ٬ کاری نمیکنم.
احساس میکنم دیگه هیچی برام جذابیت نداره ٬ همه چی یه رنگه ٬ یه شکله ٬ صبح و شب تفاوتی نداره .
نمیدونم چرا هیچ اتفاقی نمی افته ٬ حالا هرچی ٫ فرقی ام نمیکنه. هرچی که این روزمرگی و به هم بزنه .
آخه هیچ تنوعی نیست. همه چی تکراریه .
روزهای تکراری ـ آدمهای تکراری ـ حرف های تکراری ٫ زندگی های تکراری .
هیچکس حرف جدیدی برای گفتن نداره ٬ با هرکی حرف میزنی ٬ انگار یه سری جمله از قبل تو ذهنش آماده کرده و همون ها رو میگه .
راحت میشه تا آخر صحبت و حدس زد و رفتار ها رو پیش بینی کرد ( شخصیت های تکراری ) .
نمیدونم چی میخوام . دنبال یه چیزه جدیدم ٬ یه حرف جدید ٫ کار جدید ٫....
یه چیزی که تکراری نباشه ٬ یه چیزه بکر و نو که حتی شنیدنشم حال و هوای آدم و عوض میکنه.
حالم داره از این تکرار ها به هم میخوره ٬ خداروشکر که بازحداقل این ماسک های باطنمون متفاوته ٬ اگه همه یه قیافه داشتیم که دیگه هیچی
!!!!دیگه همین یه ساعت قدم زدن سر شب ام آدم رو آروم نمیکرد .
به نظرم روند زندگی خیلی تکراری و کند شده ٬ کاملا یکنواخته ٫ دیگه حوصله ام رو سر برده .
اگه میتونستم یه چیزی شبیه نوار قلب از زندگیم بگیرم ٬ مطمئناً میدیدم که یه خط صاف ِ که هر چند متر یکبار ٬ یه تیک کوچولو داره !!
میدونی این تیکها چی اند ؟ خاطره هان !!!!!!
توی نوار قلب این تیکها کارکرد قلب و نشون میده ٬ توی زندگی ام این تیکها کیفیت و پستی بلندی های اون و نشون میده .
به عبارتی تیکهای صعودی یادآور خاطرات شیرین و تیکهای نزولی یادآور ناکامی ها و ناراحتی هان .
به نظر من خاطره هر چیزی که بتونه این روند صاف تکرار رو برای مدتی هرچند کوتاه متوقف کنه ٫ حتی اگر شده چند ثانیه .
درست که فکر میکنی ٬ میبینی که روزهای تکراری هیچ وقت تو یاد آدمها نمیمونن ٬ واسه همینه که به هر خاطره ای که فکر میکنی و و هر تیکی و که به یاد میاری ٬ یه آهی میکشی و میگی : انگار همین دیروز بود
!!!!این و میگی چون در اصل از این تیک به اون تیک چیزی نیست که بخواد به چشم بیاد و به یاد بمونه ٬ صاف ِ صاف ِ .
حالا ساده تر میشه گفت که از چی خستم ٬
خستم از فاصله ی طولانی بین خاطره ها ٬ از تکرار صافی ها !!
راستی بعضی از تیکها هم هستند که توی دستگاه های پزشکی ٬ حیات رو نشون میدن .
شاید این اتفاقات خاطره انگیز هم توی زندگی ما آدم ها پیش میان ٬ تا یادمون نره هنوز داریم نفس میکشیم و غرق این تکرار ها نشیم .
یه جورایی شاید اینم یه جور تلنگره ٬ ولی خدا هم دیگه نمیدونه که غفلت ام تکراری شده و رنگی نداره
!!!!!...........................................................................
پ.ن
:۲
- اسم دیگر این پست ٬ تکراری ها !
